خودمون رو به چالش بکشیم

یه مدت طولانی ننوشتم، امروز امدم و سریع قالب رو تغییر دادم به چندتا دلیل اول اینکه قالبی که خودم ساختم مشکل زیادی داشت و به علت نداشتن وقت نتونستم کاملش کنم و همچنین از نظر UX کاملا بد شده بود چشم‌هاتون رو اذیت میکرد، و احتمالا اگر کسی میخواست مطلبی بخونه خیلی تو متن ها گیج می شد.

از این موضوع بگذریم بیایید باهم خودمون رو به چالش بکشیم (حرف کلی هستش ولی چه چالشی ؟ ) امروز یک مسئله خیلی گیجم کرد، داشتم به این فکر میکردم چرا وقتی حرفی از چالش میشه باید بهش فکر کنم بزارید اینطوری بگم، چرا برای چالش ها هدفی ندارم، فرضا میخواییم کتاب بخونیم هدف ما خوندن کتاب هستش و انگیزه کتاب خوندن رو داریم حالا خودمون رو به چالش میکشیم تا روند کتابخوندن رو بتونیم در چندین روز بدون وقفه ادامه بدیم و اگر موفق شدیم خب اینجا برنده هستیم و برای خودمون جشن میگیرم.

در بیشتر مواقع ما هدفی نداریم، و فقط نمادینی شاید بریم جلو و تو ذهنمون بگیم همه چی آرومه بزارید این آرامش بهم نخوره. ولی اشتباه همینه باید این آرامش بهم بخوره چون این آرامش نیست، این چیزی نیست که همینطوری باقی بمونه

الان من تو قسمتی از زندگی قرار گرفتم که گاهی هدف دارم برای خودم و گاهی حس میکنم هدفی ندارم، و برای اهدافی که داشتم و دارم تلاش میکنم گاهی باید فکر کنم و فکر کنم تا به یادشون بیارم که من داشتم چیکار میکردم ؟ داشتم به کدوم سمت میرفتم ؟ چرا یادم رفته یعنی اینقدر واسم اهمیت نداشته که یادم رفته ؟ ولی بیشتر بهش فکر میکنم میبینم نه واقعا چیز کم اهمیتی نیست این چیزی هستش که برام ازش داشته برام مهم بوده ولی باز به این سوال برمیگردم خب چرا ؟ چرا خودم رو گم میکنم ؟ چون میخوام اون آرامش بهم نخوره ؟

شاید جواب سوالم این باشه (صدای یکی از بخش های من) خب همه چی داره میگذره چرا باید این آرامش رو بهم بزنم ؟ ولی واقعا اینطور نیست باید این آرامش بهم بخوره چون اون موقع است که میفهمی که تو چه باتلاقی گیر کردی و چطوری باید خودت رو نجات بدی

اگه قرار باشه تو توهم آرامش زندگی کنیم، یه روزی این آرامش که هیچ تلاشی پشتش نبوده در اصل بگم میشه آرامش قبل طوفان یهو میبینیم تو باتلاقی گیر کردیم و به زور بیرون نمیاییم.

من داخل ذهنم گاهی آشفتگی پیش میاد که اصلا درست و غلط بودنش رو نمیتونم بفهمم و وقتی که دارم با یکی در این رابطه حرف میزنم اگه بهم نگن همینطوری ازش میگذرم و بهش توجه نمیکنم،(حس میکنم این هم از اون بخشی میاد که میخواد تو اون آرامشه باشم) میخوام واضح تر بگم شاید یه بخشی از من داره به خودم دروغ میگه و من اون دروغ رو باور میکنم و به زبان میارم بدون اینکه بفهمم اون دروغ بوده یا واقعیت، احتمالا چون بهش توجه نمیکنم، چون عادتی شده برای ذهنم، چون کلمات رو تحلیل نمیکنم، چون به اندازه کافی بهش فکر نمیکنم اجازه دادم همینطوری گفته بشه این خوب نیست و این مسئله واقعا بدی هستش بدون اینکه به چیزی فکر کنی و بررسیش کنی شروع به حرف زدن کنی

میخوام این مسئله رو به کل حل کنم اگه قرار باشه ۱۰۰ روز آینده رو به عنوان چالشی در نظر بگیرم اون چالش تنها خودم هستم، و از امروز تا ۱۰۰ روز دیگه باید خودم و بیشتر بخش های من به صلح برسن.فرایند ناممکنی نیست ممکنه سخت باشه ولی ناممکن نیست.

در رابطه به چگونگی و فرایندی که در نظر دارم بعدا مینویسم.

پی نوشت :

ممکنه بد نوشته باشم یا هرچی ولی تغییری تو چیزی ایجاد نمیکنم، چیزی که تو ذهنم رو نوشتم ممکنه پراکنده نوشته باشم یا قسمت ها به هم ربطی نداشته باشن دارم تلاش میکنم درستش کنم شاید در ۱۰۰ روز آینده این مسئله هم همراه با مطالبی که مینویسم حل بشه.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی