مطالب قدیمی از سال 1394 تا 1400

این روزها به شدت درگیر کار هستم و راستش داشتم کارهای دیتابیس رو تنظیم میکردم که یهویی بین بک آپ هایی که داشتم یه بک آپ پیدا کردم برای سال ۲۰۱۴ کنجکاو شدم ببینم، این فایل چی هستش چون اصلا یادم نمیومد.

همیکنه بازش کردم دیدم دیتابیس وردپرس هستش بعد یادم اومد سال 1394 من وبلاگ داشتم و یه سری مطالب نوشته بودم.

جالبه یهو حس عجیبی گرفتم اون موقع من 19 سالم بود و خیلی هم خوشحال بودم از کارهایی که انجام میدادم، هرچند کارهام بی هدف بودن ولی اون احساس خوبه رو داشتم.

همیشه میگم کاش زودتر با آدم هایی آشنا میشدم که مسیر زندگی من رو از همون دوران تغییر میدادن. ولی خب الانم خوشحالم که با آدم‌های درستی تونستم آشنا بشم. (کاش زودتر این اتفاق میفتم)

بیایید کمی از اون دوران بگم، احساس میکنم اون موقع با انگیزه بودم، انرژی بیشتری داشتم و عاشق این بودم با مشکلات کامپیوتری دست و پنجه نرم کنم با اینکه دقیقا نمیدونستم که دارم چیکار میکنم، ولی همیشه از اینکه یه مشکلی تو لینوکسم پیش میومد خوشحال میشدم چون باعث میشد ساعتها بگردم تا راه حلش رو پیدا کنم و وقتی که راه حلش رو پیدا میکردم از خوشحالی بال در میاوردم. آشفتگی ذهنیم کمتر بود، و از بحث های کامپیوتری و راهنمایی کردن به آدمای دیگه هم لذت میبردم با اینکه سواد آنچنانی نداشتم ولی وقتی میدیدم یکی مشکل مشابهی مثل من داره، کمکش میکردم تا به جواب برسه.

به مرور که رفتم دانشگاه، شدت علاقه من کمتر و کمتر شد، چون تو دانشگاه هم چیزی یاد نمیدادن باعث میشد از دانشگاه بیشتر و بیشتر زده بشم و اون تصوری که داشتم به کل از بین رفت، هرچند اون علاقه ای که من داشتم رو بین کسی نمیدیدم، و احساس میکردم همه به زور اومدن این رشته، غیر دوتا از دوستام که علاقه به نسبت مشابهی داشتیم، که البته نه در زمینه لینوکس و برنامه نویسی.

در کل یه مسیر بی هدفی رو پشت سر گذاشتم اون زمان و از این زبان به اون زبان از اون سیستم عامل به یه سیستم عامل دیگه مدام کوچ کنم، بعد اون همه مدت کمتر دیگه مشکلی تو لینوکس برام پیش میومد و یه جوری از توزیع های دیگه استفاده میکردم تا عمدا یه مشکلی پیش بیارم ولی خب به مشکل نمیخوردم.

احساس میکردم چون از لینوکس استفاده میکنم باید حتما تو زمینه هک و امنیت هم کار کنم، بگذریم که این موضوع باعث شد با خیلی از آدما رو به رو بشم با علایق و احساسات مختلف که البته بیشترشون رو درک نمیکردم. ولی از این بین چندتا دوست خوب هم پیدا کردم و هنوز که هنوزه باهاشون در ارتباط هستم و خوشحالم از بودنشون.

درباره دانشگاه بگم خب من فنی حرفه ای درس خونده بودم و قطعا باید دو سال رو کاردانی میخوندم و بعد اون دو سال کاردانی به کارشناسی.

دوره کارشناسی خیلی مسخره بود ولی با این وجود سعی کردم یه حرکتی بزنم، یه LUG یا همون Linux User Group رو راه اندازی کنیم، کاری به این ندارم ۱ ماه هرروز دانشگاه بودم برای جمع کردن امضا تا این اجازه رو بگیرم، و در نهایت بعد ۲ ۳ بار برگذاری کلا ادامه پیدا نکرد ولی همین شروع LUG باعث شد من آدم خوش شانس با یکی آشنا بشم که الان دارم این پست رو مینویسم اون باعث شده، مسیر زندگیم رو پیدا کنم و بیشتر خودم رو بشناسم و هدف معینی برای خودم پیدا کنم، و هروقت هم لازم باشه راحت میتونم ازش مشورت بخوام.

نمیدونم اصلا چرا این مطلب رو نوشتم ولی حس مثبتی الان دارم. بزارید ادامه ندم فکر کنم اصلا اهمیتی هم نداشت نوشتن اینا ولی خب میزارم بمونه هرچند گذشته ها دیگه گذشته فقط خواستم به این نکته برسم ممکنه در زمان مناسبی با آدم مناسبی آشنا بشیم.

نمیدونم اون مطالب به درد میخورن یا نه ولی خب احتمالا اونها رو هم میزارم تو وبلاگ با یه ستاره کنارشون یا یه چیزی مثل مطالب قدیمی.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی